تبليغاتX
دختر های خوب

دختر های خوب

سلام
خوبین؟
من نه خوب نیستم از دست این بلاگفا مگه میشه خوب بود
آپ کردم بعد تو وبم هست ولی تو مدیریت نیست ( نظر هم که نمیشه داد ) حذف هم نمیشه کرد . ایییییییییی خداااااااااا
خب یعنی از دوباره بنویسم ؟ نمیشه شما از پایین بخونید ؟
نگاه کن اموهام نمیاد
خب خلاصه بگم براتون این فکر کنم بدبختانه ترین آپم باشه ( انگار در قرون وسطا نوشتنش )


 "
 "
 "
 "
 "
 "
 v
عزیزان آپ رو از پایین بخونین نظر رو اینجا بدین
نام پست:یادش بخیر
نظردونی :دی : قرون وسطا

طرز خواندن و نطردهی وبلاگ :
اول آپ رو در قسمت پایین ( یادش بخیر ) را خوانده و سپس به مقدار لازم فحش داده و در اخر در آپ بالا ( قرون وسطا ) نظر دهید.
با تشکر        مدیر وبلاگ

بفرمایید آپ پاک شد . خیلییییییییییییییی ممنونم
الان دیگه یادش بخیری وجود نداره . هرکی هرچی میخواد بگه این دفعه نظردهی آزاده
بای تا های

   
سلام

خوبین؟

خوشین؟

سلامتین؟

واییییییییییییییی کم کم دارم آب میشم از گرما بوشهر که خیلیییییییییی گرم شده ( شرجی به جای خود )  شهرهای دیگه چه طوره؟؟  

دیگه بگم براتون آها راستی من یه معذرت کوشولو میخوام از غیر بوشهری ها برای مطلب قبلی که نتونستن بخونن  والا منم خودم زیاد بوشهری بلد نیستم .

ولی دست اقای جهانبخشان درد نکنه من که کلی خندیدم بقیه رو نمیدونم ولی ظاهرا که خندیدید  

اینا دیگه جدید هستن ولی با اونا فرق دارن این دیگه برنامش رو دارم ( از کسی کش نمیرم )  

برنامش هم براتون میزارم که دانلود کنید .

خب فعلا بای تا های  






   

گوجیک چیش باز در پلاژ بانوان !

گوجیک چیش باز در پلاژ بانوان !

دی زار عبدا... و خدیجه و مهناز حسین علی محسین اومدن در خونمون. تک تک! کیین؟چنن؟ ما هسیما، بیو بیریم پلاژ بانوان. پلاژ بانوان کجان؟ هِلِ دَسّک، دم اُو شیرین کُن.
اسدیم رفتیم اونجا. یه دیوار دیم درازی بید. یه در گُتّی هم داشت. تک تک زدیم. پیل ازمون اسدن. رفتیم داغل. یه چن تا زن کُلوته مَقناری هم ناده بیدن ری دیوار. دُم در تو انَج وَنج ما گَشتن. گفتم: ننه ایقه سی چه تو لار زنا می گردین؟ گفت: ننه دستورن. ها، راسی یادم رفت بگم. مهنازوَم اُوسَن بید. زن دُم دری پرسش کرد: تو کُمت چنن؟ مهنازو گفتم: خو معلومن خواهر بِچّن. ئی ماه هم ماه خومِن. زنک گفت: می فهمم بچن. کورخو نیسُم. منظورم ایین که تو کُمِت پسرن یا دخترن؟ مهنازو گفت: والها سونوگرافی کردم. دکتر می گه پُسرن. زنک گفت: خو تو نمی تونی بیری داغل. مهنازو گفت: سی چه؟ زنگ گفت: سی باد کیچه. مهنازو گفت: خواهر سی چه نمی تونم برم داغل؟ زنک گفت: سی محض تو کمیت. مهنازو گفت: نه دلت فکر تو کمیم نباشه چیزیش نمی شه. زنگ گفت: مو کار ندارم چیش بشه یا نشه. تو کمیت پُسرن نمیشه بیری داغل. مهنازو گفت: بوی ریم سیاه، خواهر ئی حرفا چنن می زنی ئی خو هنی از دار دنیا چی نمی فهمه. چه طوری می گی نمی شه؟ زنک گفت: خواهر بچه ی امروز روز از همه چی سر در میاره. صبا تو ذهنش می مونه که یکشه با ننه ش رفته دریا، زنی مردم هم تو ئی وعض دیده. حالا فهمیدی یا نه؟ دیگه هم با مو بحث نکن. بفرما در، یاا.. بفرما.
بدبخت مهنازو با ناامیدی اُمد صحرا. ما و چنتا زِنِی دیگه اسدیم رفتیم تو اُو چی طول نکشید. دیدم زِنِ بالِی دیواری بنگ زد. خواهرا برن زیر اُو. یاا... خواهرا بِرَن زیر اُو. مو دراومدم گفتم: سی چه؟ گفت: خواهر حرف نزن سرت کن زیر اُو. گفتم خواهر، مو خواهر نیستم. مو مادِرُم. تازه مادرم نیسم. مادربزرگم. زنک گفت: بحث نکن. الان از دیر یه گوجیک نری می بینم می خواد بیاد ری سرتون رَد بشه. یاا... یاا... خواهرا بِرَن زیر اُو. چقه غاره بدم. بُتُم خو پاره شد. می نه با شما هِسُم. بدمسلمونا بیرین زیر اُو.
ما زنا همه مون رفتیم زیر اُو. دیگه داشتیم نفس کُلَک می گرفتیم که زنک دراومد گفت خواهرا زیر اُو در بیان. همه یه کشی مُشرب از زیر اُو در اومدیم بعد گفتن خواهر گوجیک رفت؟ زنک گفت: ها الحمدا... رفت چقه چیش بازم بید. بد رغبت چیش هیز!

                                                                        

                                                                            نویسنده:مهدی جهانبخشان

   
سلام

خوبین؟

منم خوبم

دیروز تصمیم گرفتیم بریم بیرون پس سوار ماشین شدیم قان قان ..... خلاصه وسط راه بودیم که بابا یه فرفره بهم داد.

من: هههههههاین چیه؟ خریدیش؟

بابا: آره ، دیروز رفته بودم بیرون که یه بچه اومد گفت فرفره میخری؟

من: اااااا، خب؟

بابا: آره خریدمش ، بچه گفت باباش مریضه میخواد برای باباش یه شاخه گل بخره ، فرفره ها رو هم درست کرده بفروشه و با پولش برای باباش گل بخره.

من: الهیییییییییییی

همین دیگه.

اییییییییییییییییی وای دیدی چه شد؟ از بابام نپرسیدم بچه دختر بود یا پسر

فردا می خوام با دوستم ( مهسا ) برم سینما. از بیکاری هی میریم سینما

خب فعلا بای

 

   
سلام

خوبین؟

سلامتین؟

چه خبرا؟

منم خوبم.

همه چیز خوب پیش میره ولی نمیدونم چرا دلم برای مدرسه یهههههههههههه کوچولو تنگ شده

نگاه چه این خوشگل.این سفیدها رو تازه پیدا کردم

فردا تولد ستایش ( دختر عموم )Smile of the Day ، نگاه چه زمان سریع میگذره ، همین دیروز بود که رفتیم بیمارستان ستایش رو ببینیم ها دقیقا دیروز بود بعد حالا خانوم ۱ سالش شده . آدم گذر زمان رو در خودش که نمیبینه تو بچه هایی که بزرگ میشن میبینه .

یه داستان جدید براتون میزارم این رو بخونید خیلی جالب مخصوصا خانوم ها

فعلا از من بای

 

قشنگ کوچکم:

گفت: كسي‌ دوستم‌ ندارد. مي‌داني‌ چقدر سخت‌ است، اين‌ كه‌ كسي‌ دوستت‌ نداشته‌ باشد؟ تو براي‌ دوست‌ داشتن‌ بود كه‌ جهان‌ را ساختي. حتي‌ تو هم‌ بدون‌ دوست‌ داشتن...! خدا اما هيچ‌ نگفت.
گفت: به‌ پاهايم‌ نگاه‌ كن! ببين‌ چقدر چندش‌آور است. چشم‌ها را آزار مي‌دهم. دنيا را كثيف‌ مي كنم.

آدم‌هايت‌ از من‌ مي‌ترسند. مرا مي‌كُشند براي‌ اين‌ كه‌ زشتم. زشتي‌ جرم‌ من‌ است.
خدا هيچ‌ نگفت.
ادامه داد : اين‌ دنيا فقط‌ مال‌ قشنگ‌هاست. مال‌ گل‌ها و پروانه‌ها. مال‌ قاصدك‌ها. مال‌ من‌ نيست.
خدا گفت: چرا، مال‌ تو هم‌ هست.
خدا گفت: دوست‌ داشتنِ‌ يك‌ گُل، دوست‌ داشتنِ‌ يك‌ پروانه‌ يا قاصدك‌ كار چندان‌ سختي‌ نيست. اما دوست‌ داشتن‌ يك‌ سوسك، دوست‌ داشتن‌ «تو» كاري‌ دشوارست.
دوست‌ داشتن، كاري‌ست‌ آموختني؛ و همه، رنج‌ آموختن‌ را نمي‌برند.
ببخش، كسي‌ را كه‌ تو را دوست‌ ندارد، زيرا كه‌ هنوز مؤ‌من‌ نيست، زيرا كه‌ هنوز دوست‌ داشتن‌ را نياموخته، او ابتداي‌ راه‌ است.
مؤ‌من‌ دوست‌ دارد. همه‌ را دوست‌ دارد. زيرا همه‌ از من‌ است. و من‌ زيبايم. چشم‌هاي‌ مؤ‌من‌ جز زيبا نمي‌بيند. زشتي‌ در چشم‌هاست. در اين‌ دايره، هر چه‌ كه‌ هست، نيكوست.
آن‌ كه‌ بين‌ آفريده‌هاي‌ من‌ خط‌ كشيد، شيطان‌ بود. شيطان‌ مسؤ‌ول‌ فاصله‌هاست.
حالا، قشنگ‌ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين‌ مباش.
قشنگ‌ كوچك‌ نزد خدا رفت‌ و ديگر هيچ گاه‌ نينديشيد كه‌زیبا نیست.

 

 

 

   

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.توی بساط همه چیز بود: غرور، حرص، دورغ و خیانت، جاه طلبی و ... هر کس چیزی می خرید و در عوض چیزی می داد.

بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را و بعضی دیگر آزادگی شان را.
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم را می داد. حالم را به هم می زد.دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف بکنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم. نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد. می بینی! آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می دهد. اینها ساده اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می خرند.
از شیطان بدم می آمد. حرف هایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعت ها کنار بساطش نشستم و تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود .دور از چشم شیطان! آن را توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یه بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.اما توی آن جز غرور چیزی نبود.جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام.
تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک هایم که تمام شد، بلند شدم. بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.
و همان جا بی اختیار به سجاده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.

 

   
سلام

خوبین؟

چه خبرا؟

قابل توجه کنکوری ها و دانشگاهی ها به احتمال زیاد خدا رو شکر کنکور برای ما برداشته میشه

از نظر من که خوشگل هستند


f3su4o

شروع ترم

2vuc754

یک هفته بعد از شروع ترم

2anww4

دو هفته بعد از شروع ترم

2q8rivq

قبل از میان ترم

143fjty

در طول امتحان میان ترم

20959mr

بعد از امتحان میان ترم

344cd5l

قبل از امتحان پایان ترم

ehesxt

اطلاع از برنامه پایان ترم

9r3q8i

7 روز قبل از پایان ترم

122osw6

6 روز قبل از پایان ترم

ogjree

5 روز قبل از پایان ترم
iy0hkz

4 روز قبل از پایان ترم

167429v

2 روز قبل از پایان ترم

2lj6nna

1 روز قبل از پایان ترم

xm1xe8

شب قبل از امتحان
iwrdwy

1 ساعت قبل از امتحان

69j7yx

در طول امتحان

4hqjar

هنگام خروج از سالن امتحان

20959mr

بعد از امتحان

 

فعلا بای تا های

   
سلام

خوبین؟

منم خوبم

دیروز تازه از اصفهان اومدم آخه دقیقا همون روز که امتحان ادبیات دادم بدو بدو رفتیم اصفهان

دیشب هم از ذوق تابستون نشستم کلی فیلم دیدم تا ۳ یا ۴ شب بیدار بودم فیلم ها خیلی قشنگ بودن . بعد که رفتم خوابیدم یه خواب ترسناک دیدم اینکه من امتحان ادبیات دادم ولی باز هم دارن ازم امتحان میگیرن خلاصه اینکه صبح زود از خواب بلند شدم فکر کنم ساعت ۱۱:۳۰ بود

چه خبرا؟

آها امروز زنگ زدم به مدرسه گفتن اوووووووووووووووهههههههه فعلا از کارنامه خبری نیست

شما هنوز امتحاناتون تموم نشده ؟ آخیییییییییییی   این پست رو میخوام رنگ رنگی بکنم .Smile of the Day

آها رفته بودیم اصفهان میخواستیم یه مانتو بگیریم ، آقا در به در دنبال مانتو بعد مانتو ها خیلی خنده بودن همه زرد ، سبز ، بنفش همه اینا پررنگ بعد حالا یه بند هم بیشتر نداشت یعنی با همین بسته میشد . الله اکبر دخترا چی میپوشن آخه با يه بند ميشه مانتو رو بست  ؟

ولي من يه مانتو خريدم كه دو تا بند داشت ، محكمتر خب  بعد رنگش هم مشكي خيلي هم قشنگتر اوناست  ، اصلا من خيلي خوش سليقه هستم .

خب ديگه كاري نيست؟

فعلا باي

   
سلام

خوبین؟

چه خبرا؟

خوش میگذره؟

برای اونایی که امتحان دارن که معلوم خوش نمیگذره

خدا رو شکر که مال ما رو به اتمام است فقط یدونه مونده اونم ادبیات بعدشم که دیگه تابستون هییییییییییییییییییی

البته اگر مدرسه ازم دل بکنه  فکر کنم همش رو قبول بشم ولی خب یکم استرس برای آدم لازم .

دل اونایی که در شمال نقشه هستن آببببببببب امتحانای ما داره تموم میشه

خب فعلا که دیگه صحبتی ندارم

تا بعدا.

   
سلام

خوبین؟

من که خوبم ، یه چندتا مطلب میزارم براتون انشاالله که خوشتون بیاد . راستی من فکر کنم تا بعد از امتحان ها نتونم بیام نت و آپ کنم یا نظر بدم براتون خلاصه به خوبی خودتون ببخشید چه اینا خوشگلن ههههه از جایی برشون داشتم . البته با اجازه . شما هم اگر خواستین میتونین ازشون استفاده کنید.فعلا تا بعدااااا بای .

 

گفته بودي دلتنگي هايم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. مي گفتي قاصدکها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتي قاصدکم. اما مگر تو نمي دانستي قاصدکهاي خيس از اشک ، مي ميرند؟ 

 

ساعت 3 شب بودكه صداي تلفن پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود.
پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك.
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز
تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود..

 

 

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد